{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 96
رو تخت نشسته بود و کت شلوار مشکی اش رو تخت بود.
سرشو بین دستاش گرفته بود و فکر اینکه اون کی میتونه باشه دیوونش کرده بود هیچ ردی ازش نمیشد دید
چند خدمتکار وارد اتاق شدن و نشسته تعظیم کردن
" دازای ساما...اگه اجازه بدید شروع کنیم... "
_ چویا سان رو صدا کنید.
" چون میدونستیم به ایشون خبر دادیم تو راه هستن...شما رو لمس حساس هستید قطعا چویا سان رو برای این کار در نظر گرفتیم "
دازای هیچی نگفت و روی تخت دراز کشید
_ کی میرسه؟
" دیگه الانا باید رسیده باشه "
در با شدت باز شد و چویا نفس نفس زنان بین چهارچوب در ایستاده بود
+ وای عذر میخوام دازای ساما...لطفا منو ببخشین گیر یه مشت آدم افتاده بودم
دازای پوزخند زد و گفت
_ نکنه با این سر وضع میخوای کارتو شروع کنی...چویا سان!!
چویا اخم کیوتی کرد و گفت
+ یکم صبر کنین زودی برمیگردم
دازای چشماشو بست و با لبخند سری تکون داد
_ باشه باشه...زود برگرد!
چویا رفت و خدمتکارا هم همراهش از اتاق بیرون رفتن و دازای به چویا خندید
_ چطور میتونه تو هر حالتی منو بخندونه؟ واقعا که عجیبی چویا
..........‌....‌.......................
با سر وضع تمیزی برگشت و موهاشو بالا سرش گوجه ای بست و در اتاقو بست.
دازای جلو اینه نشست و دستشو زیر گونه اش گذاشت و از تو آینه به چویا نگاه می‌کرد
_ شروع کن دیگه
+ صبر کن
_ انقدر صبر کردم زیر پام علف سبز شد
+ وایسا خدمتکارا بیان...بعدشم عجله چی داری مراسم شبه
_ من عجله ندارم از منتظر بودن خسته شدم
+ درسته بلاخره عروسیته
_ باز حرف اضافه زدی؟
+ نه ولی تو...
در باز شد و چویا نفس عمیقی کشید تا بحث نکنه
+ خیلی خب...
_ حالت موهامو دوست دارم
+ ولی باید تو عروسیتون متفاوت باشید
_ فکر نکنم...اینطوری جذاب ترم
چویا نیشخند زد و گفت
+ فکر نمی‌کنم...بهتره به من اعتماد کنید
_ باشه...روت حساب میکنم
مدتی گذشت و بعد از آماده شدن ظاهرش لباساشو تنش کرد و جلو اینه قدی ایستاد و برای جذابیت بیشتر ظاهرش یه دستشو وارد جیب شلوارش کرد و با دست دیگه موهاشو کمی بهم ریخت
+ هی...یعنی چیزه...دازای ساما حالت موهاتونو خراب نکنید
_ هوم؟ خراب نکردم فقط این حد مرتب بودن بهم نمیاد شبیه بچه مثبت ها شدم
چویا خندید و خدمتکارا متعجب بودن که چطور این دو نفر انقدر باهم راحت صحبت میکنن در صورتی که دازای هیچوقت با کسی بگو بخند نمیکرد البته همه خبر داشتن که یه زمانی با هم رابطه داشتن ولی الان لویی قرار بود همسر رسمی دازای بشه...رفتارشون عجیب بود!
شب شد و همه با کمالات تو عمارت جمع بودن و یه سری ها میرقصیدن و یه سری دیگه مست میکردنو با هم بلند بلند صحبت میکردن. دخترا در حال تعریف از ظاهرشون و پسرا در حال صحبت برای کسب درجات بالاتر تو مافیا و یه سری ها حسادت میکردن و...
دازای نگاهی به ساعتش انداخت و نگاهشو تو کاسه چرخوند که لویی بلاخره از اتاقش بیرون اومد و دروغ چرا مثل ماه بین ستاره ها می‌درخشید.
با لبخند گفت
" چطور شدم؟ "
_ خوبه...یعنی زیبا شدی
لویی کمی دلخور شد...انتظار داشت بیشتر ازش تعریف بشه ولی شرایط دازای رو هم درک می‌کرد که ذهنش درگیر اون مجرم ناشناسه.
دستشو دور بازوی دازای حلقه کرد و از بین مردم رد شدن و بقیه شروع به دست زدن کردن
دازای چشم چرخوند و بین اون جمعیت چویا رو دید که بی نظیر شده بود...لبخند زد و چشمکی واسش زد که چویا نگاهشو دزدید و خودشو با خوراکی های رو میز سرگرم کرد
دازای تو دلش بهش خندید و بلاخره به میز رسیدنو دازای میزو آروم عقب کشید تا لویی بشینه و خودشم کنارش نشست
رئیس با لبخند پیروزمندانه ای به دازای نگاه کرد و چیزی درون چشماش داد میزد ' دیدی بلاخره حرف حرف من شدو تو با لویی ازدواج کردی '
دازای نگاهشو گرفت و دست لویی رو ول کرد
_ اینجا لازم نیست دستتو بگیرم
" ولی ما... "
_ هیس!
لویی نگاهشو به پایین داد و همه مشغول خوش بش بودن...دازای حوصلش سر رفته بود و می‌خواست زودتر این ازدواج سر بگیره و برگرده به تحقیقاتش برسه.
چشمش همش چویا رو میپایید و اونقدر زیبا بود که قابل توصیف نبود. لباس قرمز بازی تنش بود با کفش هایی با بند های بلند و موهاش رو بالا جمع کرده بود و جلوش باز بود و آرایش ملایمی رو صورتش داشت که زیباییش حفظ میشد اما نمی‌دونست چرا انقدر اذیت میشه بقیه به پوست سفید رنگ چویاش نگاه کننو نظر بدن...البته عجیب نیست اونا نمیدونن که این دختر مال اونه
عاقد وارد سالن شد و همه جا رو سکوت برداشت.
سر میز نشست و دفتری قرمز رنگ رو باز کرد و داشت چیزی میگفت که دازای اصلا حواسش بهش نبود و فقط داشت به چویا نگاه می‌کرد
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸۴)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط